تبليغاتX
حرفهای دل خودم




























Blog . Profile . Archive . Email . Design by .


حرفهای دل خودم

بکن معامله ای وین دل شکسته بخر/که با شکستگی ارزد به صدهزار درست

آهای آدم بزرگا این ماجرا رو دیدین؟
آهای آهای بچه ها این قصه رو شنیدین؟

قصه ی ازدواج جوونمرد پهلوون
قصه ی ازدواج دخت شاه پریون

یه روزی روزگاری یه پهلوون عاشق
رفت به خواستگاری دخت ماه و شقایق

پدر می گفت پهلوون تو این روز بهاری
قول میدی که تو هرگز اونو تنها نذاری؟



پهلوونه مکثی کرد چشماشو به زمین دوخت
انگار جوابی نداشت انگار دلش خیلی سوخت

پدر قهقهه ای زد چشم پدر درخشید
انگاری با این سوال خیلی چیزا رو فهمید

گفت که منتت رو به جون و دل خریدم
آهای آهای عزیزم چایی بیار دخترم

از توی آشپزخونه یکدفعه و خیلی زود
دختره با خجالت که شادی هم درش بود

قدم گذاشت به روی دیده های پهلوون
چایی گرفت جلوی جوونمرد قصه مون

وقتی سینی رو گرفت جلوی اون جوونمرد
پهلوون قصه مون با اون نگاش سوال کرد

«اگه اینو بفهمی اگه اینو بدونی
تو این دنیای خاکی من میرم تو می مونی

من میرم و تو دندون روی جیگر میذاری
بعد من این تویی که پرچم و بر میداری

و اونایی که امروز میخندن و زبونن
فردا که من نبودم قلب تو می سوزونن


برای بچه ی ما مادری و هم پدر
حالا جوابت چیه چیه جواب آخر؟

برای عشق پاکت یه پهلوون قابله؟»
دختره با نگاهش انگار جواب داد « بله»

بابای من سوال کرد مادر من جواب داد
چشم نرگس هر دو ابری شد و گلاب داد

پهلوون بانگاش گفت « دلم می خواد بدونی
تو گود این زمونه تو خیلی پهلوونی»

عقد این دو تا عاشق چقدر قشنگ و زیباست
اسم بابام اباالفضل اسم مامان فریباست

دو روز بعد عروسیش از باباجون جدا شد
بابای تازه داماد راهی جبه ها شد

می گن بابام دوید و زد از تو خونه بیرون
مادر نو عروسم دوید به دنبال اون

بابای تازه داماد دویدش و دویدش
مادر نو عروسم دیگه اونو ندیدش

آی دونه دونه دونه نون و پنیر و پونه
یه پهلوون تو جبهه فرشته ای تو خونه

پهلوونه تو جبهه تفنگ گرفت به دستش
فرشته توی خونه به پای اون نشستش



پهلوونه تو جبهه حماسه ها آفرید
فرشته توی خونه خواب تشنگی رو دید

خواب دیدش توی باغه نشسته روی تخته
پرنده ای تو قفس به شاخه ی درخته

خواب می دیدش پرنده نفس نفس میزنه
آب دونه داره اما تن به قفس میزنه

مامان جونم توی خواب سوی قفس دویدش
بابام میون دشمن نعره ز دل کشیدش

انگار یه دستی از غیب در قفس رو وا کرد
دشمن سر بابا رو از بدنش جدا کرد

یکدفعه اون پرنده از تو قفس پریدش
رفت و رسید به خورشید مامان دیگه ندیدش



بابای بی سر من می خورد هی پیچ و تاب
همین جا بود که مادر یهو پریدش از خواب

مامان پریدش از خواب با یک دل پر از درد
بابا جونو صدا زد گریه کرد و گریه کرد

با گریه گفت:« پهلوون پهلوون آهای آهای
همون وقتی که رفتی فهمیدم که نمی آی

فهمیدم که نمی آی آهای آهای شنفتی؟
خواستگاریم یادته با اون نگات چی گفتی؟

وقتی بابام بهت گفت تو اون روز بهاری
قول بدی که تو هرگز من و تنها نذاری

سکوتتو یادته؟یادته مکثی کردی؟
اونجا بودش که گفتم میشه که بر نگردی

فهمیدم که پهلوون مرد جهاد و جنگه
راضیم اما دلم بی قراره و تنگه»

سلام بدیم به اون دل که تنگ و بی قراره
صبری کنید جوونا قصه ادامه داره

آی دونه دونه دونه نون و پنیر و پونه
پهلوونه قصه رو آوردنش به خونه

مامان نشست کنارش باباجون و نگاش کرد
با اون نگاه نازش بابا جون و صداش کرد

با اون نگاش می پرسید بالاخره اومدی؟
با اون نگاش می گفت : « چقدر خوشگل شدی؟

چقدر خوشگل شدی اومدی خواستگاری؟
دیگه باید قول بدی من و تنها نذاری»

با چشماش اینجوری گفت:« پهلوون آهای آهای
چیزی بگو جوونمرد مگه منو نمی خوای؟»

با دیده بوسه میزد به پیکر پهلوون
چشاش به کاغذی خورد توی جیب پهلوون

یه کاغذ سوخته رو دیدش تو جیب بابا
با این جمله ی زیبا دوست دارم فریبا

فرشته ی عزیزم همسر بی قرارم
حالا بهت قول میدم تو رو تنها نذارم


این بار مامان سوال کرد بابای من جواب داد
آهای آهای جوونا بوی گلاب نمیاد؟

فکر نکنین جوونا که این آخر کاره
تا این بوی گلاب هست قصه ادامه داره

بیاین با هم ببینیم تو گود این زمونه
کیه که پهلوونه؟کیه که پهلوونه؟!

بعدش بگیم پهلوون خیلی خیلی نوکریم
می پرسین برای چی؟ برای این ...... بگذریم!!!

نوشته شده در یکشنبه 22 آذر1388ساعت 3:44 بعد از ظهر توسط محمدصادق| |

  سلام رفقا

 خواستم آپ کنم فکر کردم ديدم فعلا هيچ آپي مثل اين به درد بخور  و مهم نيست

 اطلاعيه ي مهم:قابل توجه کاربران اينترنت. اين اطلاعات مستقيما از سايت مايکروسافت و نوترون ارسال شده اند.در صورت دريافت ايميلي با فرمت پاورپوينت وبا عنوان ساده lifeisbeautifulاز باز نمودن فايل خودداري کنيد و بلافاصله آن را پاک کنيد.
 به محض باز کردن اين فايل پيامي به شرح ذيل ظاهر ميشود it is toolate now,your lifeis nolanger beautiful سپس کليه اطلاعات کامپيوتر شما از بين رفته وشخص فرستنده به نام کامپيوتر.ايميل و پسورد شما دسترسي پيدا ميکند. اين ويروس بسيار جديد است که از روز سه شنبه بعد از ظهر فعال شده است aol نيز تاکيد کرده هنوز هيچ آنتي ويروسي قدرت نابودي آن را ندارد. اين ويروس توسط هکري که خود را life owner ناميده ايجاد شده است.
 مطلبي بود که وظيفه دونستم به اطلاعتون برسونم اگه دوست داشتين برا رفقاتون بفرستين که بهش گرفتار نشن

 اگه خدا خواست پست بعدي رو جبران ميکنم

 موفق باشيد يا حق

نوشته شده در چهارشنبه 18 آذر1388ساعت 11:32 بعد از ظهر توسط محمدصادق| |

 

مرد مسنی به همراه پسر 25 ساله اش در قطار نشسته بود. در حالی که مسافران در صندلیهای خود نشسته بودند، قطار شروع به حرکت کرد...

 

به محض شروع حرکت قطار پسر 25 ساله که کنار پنجره نشسته بود پر از شور و هیجان شد. دستش را از پنجره بیرون برد و در حالی که هوای در حال حرکت را با لذت لمس می کرد فریاد زد: "پدر نگاه کن درختها حرکت می کنند" مرد مسن با لبخندی هیجان پسرش را تحسین کرد.

 

کنار مرد جوان، زوج جوانی نشسته بودند که حرفهای پدر و پسر را می شنیدند و از حرکات پسر جوان که مانند یک بچه 5 ساله رفتار می کرد، متعجب شده بودند.

 

ناگهان پسر دوباره فریاد زد: " پدر نگاه کن دریاچه، حیوانات و ابرها با قطار حرکت می کنند." زوج جوان پسر را با دلسوزی نگاه می کردند. باران شروع شد چند قطره روی دست مرد جوان چکید. او با لذت آن را لمس کرد و چشمهایش را بست و دوباره فریاد زد:" پدر نگاه کن باران می بارد،‌ آب روی من چکید.

 

زوج جوان دیگر طاقت نیاورند و از مرد مسن پرسیدند: "‌چرا شما برای مداوای پسرتان به پزشک مراجعه نمی کنید؟!"

 

مرد مسن گفت: " ما همین الان از بیمارستان بر می گردیم. امروز پسر من برای اولین بار در زندگی می تواند ببیند!"

 

نتیجه اخلاقی داستان: "آیا بدون دانستن تمام حقایق نتیجه گیری کردن عادلانه است؟."

نوشته شده در یکشنبه 8 آذر1388ساعت 4:57 بعد از ظهر توسط محمدصادق| |

    عرفه روز نیایش

شاز بچگی خیلی از این جمله خوشم میومد

 اما خوب معنیشو نمیفهمیدم  تا اینکه کم کم فهمیدم عرفه چیه و چرا

 میگن عرفه روز نیایش اما افسوس که قدرت درکشو ندارم

  عرفه یه جورایی تذکره ی محرم هستش

  رفقا تو این روز مارو هم یاد کنید

  

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

   خوب  عید قربان رو هم به همگی تبریک میگم

  یکی از دوستان میگفت" شاد باش" فکر کنم یکی از بهترین بهانه های

  شادی همین عید قربان باشه.امیدوارم همتون شاد باشید

  التماس دعا

  یا حق

 

نوشته شده در جمعه 6 آذر1388ساعت 12:2 بعد از ظهر توسط محمدصادق| |





    *تو به من خنديدي و نمي دانستي
    من به چه دلهره از باغچه همسايه سيب را دزديدم
    باغبان از پي من تند دويد

    سيب را دست تو ديد
    غضب آلود به من كرد نگاه
    سيب دندان زده از دست تو افتاد به خاك
    و تو رفتي و هنوز،
    سالهاست كه در گوش من آرام آرام
    خش خش گام تو تكرار كنان مي دهد آزارم
    و من انديشه كنان غرق در اين پندارم
    كه چرا باغچه كوچك ما سيب نداشت

   < حمید مصدق>

نوشته شده در جمعه 29 آبان1388ساعت 1:18 قبل از ظهر توسط محمدصادق| |

 

 یک تاجر آمریکایى نزدیک یک روستاى مکزیکى ایستاده بود که یک قایق

 کوچک ماهیگیرى از بغلش رد شد که توش چند تا ماهى بود!

 از مکزیکى پرسید: چقدر طول کشید که این چند تارو بگیرى؟
 

 مکزیکى: مدت خیلى کمى !
 

 آمریکایى: پس چرا بیشتر صبر نکردى تا بیشتر ماهى گیرت بیاد؟
 

مکزیکى: چون همین تعداد هم براى سیر کردن خانواده‌ام کافیه !
 

 آمریکایى: اما بقیه وقتت رو چیکار میکنى؟
 

مکزیکى: تا دیروقت میخوابم! یک کم ماهیگیرى میکنم!با بچه‌هام بازى  میکنم!
 

با زنم خوش میگذرونم! بعد میرم تو دهکده میچرخم! با دوستام شروع           میکنیم

 به گیتار زدن و خوشگذرونى! خلاصه مشغولم با این نوع زندگى !

 آمریکایى: من توی هاروارد درس خوندم و میتونم کمکت کنم! تو باید بیشتر

 ماهیگیرى بکنى! اونوقت میتونى با پولش یک قایق بزرگتر بخرى! و با درآمد

 اون چند تا قایق دیگه هم بعدا اضافه میکنى! اونوقت یک عالمه قایق براى
 ماهیگیرى دارى !

مکزیکى: خب! بعدش چى؟

  آمریکایى: بجاى اینکه ماهى‌هارو به واسطه بفروشى اونارو مستقیما به

 مشتریها میدى و براى خودت کار و بار درست میکنى…. بعدش کارخونه راه
 

میندازى و به تولیداتش نظارت میکنى… این دهکده کوچیک رو هم ترک  

میکنى و

میرى مکزیکو سیتى! بعدش لوس آنجلس! و از اونجا هم نیویورک…

 اونجاس که دست به کارهاى مهمتر هم میزنى …

مکزیکى: اما آقا! اینکار چقدر طول میکشه؟
 

 آمریکایى: پانزده تا بیست سال !

 مکزیکى: اما بعدش چى آقا؟

 آمریکایى: بهترین قسمت همینه! موقع مناسب که گیر اومد، میرى و سهام 

شرکتت رو به قیمت خیلى بالا میفروشى! اینکار میلیونها دلار برات عایدى

داره !

 مکزیکى: میلیونها دلار؟؟؟ خب بعدش چى؟

 آمریکایى: اونوقت بازنشسته میشى! میرى به یک دهکده ساحلى که

 تا جایى که

 میتونى تا دیروقت بخوابى! یک کم ماهیگیرى کنى! با بچه هات بازى کنى !

 با زنت خوش باشى! برى دهکده و تا دیروقت با دوستات گیتار بزنى و خوش  بگذرونى!!!

 

 

 

نوشته شده در دوشنبه 25 آبان1388ساعت 7:25 بعد از ظهر توسط محمدصادق| |

پس کجاست ؟
چند بار
خرت و پرت های کیف بادکرده را
زیر و رو کنم :
پوشه ی مدارک اداری و گزارش اضافه کار و کسر کار
کارتهای اعتبار
کارت های دعوت عروسی و عزا
قبض های آب و برق و غیره و کذا
برگه ی حقوق و بیمه و جریمه و مساعده
رونوشت بخشنامه های طبق قاعده
نامه های رسمی و تعارفی
نامه های مستقیم و محرمانه ی معرفی
برگه ی رسید قسط های وام
قسط های تا همیشه ناتمام...
پس کجاست ؟
چند بار
جیب های پاره پوره را
پشت و رو کنم :
چند تا بلیت تا شده
چند اسکناس کهنه و مچاله
چند سکه ی سیاه
صورت خرید خوارو بار
صورت خرید جنس های خانگی ...
پس کجاست ؟
یادداشت های درد جاودانگی ؟

 مرحوم قیصر امین پور

نوشته شده در پنجشنبه 14 آبان1388ساعت 6:3 بعد از ظهر توسط محمدصادق| |

رویش در کویر --- این تلاش یک گیاه کوچک برای زندگی در دل کویر و بی آبی است

بعضی وقتها ساده ترین جواب کنار دستمون ولی این قدر به دور دست ها نگاه می کنیم که آن را نمی بینیم
شرلوك هولمز كارآگاه معروف و معاونش واتسون رفته بودند صحرا نوردي و شب هم چادري زدند و زير آن خوابيدند.
نيمه هاي شب هلمز بيدار شد و آسمان را نگريست. بعد واتسون را بيدار كرد و گفت: 
نگاهي به آن بالا بينداز و به من بگو چه مي بيني؟
واتسون گفت: 
ميليونها ستاره مي بينم . 
هلمز گفت: 
چه نتيجه ميگيري؟ 
واتسون گفت: 
از لحاظ روحاني نتيجه مي گيرم كه خداوند بزرگ است و ما چقدر در اين دنيا حقيريم.
از لحاظ ستاره شناسي نتيجه مي گيريم كه زهره در برج مشتري است، پس بايد اوايل تابستان باشد. 
از لحاظ فيزيكي، نتيجه ميگيريم كه مريخ در موازات قطب است، پس ساعت بايد حدود سه نيمه شب باشد.
شرلوك هولمز قدري فكر كرد و گفت:
واتسون تو احمقي بيش نيستي. نتيجه اول و مهمي كه بايد بگيري اينست كه چادر ما را دزديده اند!

 گفتم نزدیک عیدیم یک مطلب بزارم که لباتون یه کمی خندون بشه

 عیدتون مبارک.موفق باشید

 یا حق

نوشته شده در پنجشنبه 7 آبان1388ساعت 0:6 قبل از ظهر توسط محمدصادق| |


 

مهم نیست چه کسی هستید ، چه شغلی دارید یا چگونه وقت خود را می گذرانید . هر روزه فرصت های بی شماری در اختیار دارید تا زندگی اطرافیان خود را از خود متاثر سازید . چه آنانی که می شناسید شان و چه آنان که برایتان بیگانه اند چگونه؟ به عشق و شور زندگی خویش اجازه دهید خودش را ظاهر کند. از طریق کلمات ، چشمان ، اعمال ، و حتی با زبان بی زبانی قلبتان. نمود و ظهور عشق و شور زندگی در شما دعوتی است از دیگران تا عشق و شور زندگی آنان نیز خود را نشان دهد .

 باربارا دی آنجلیس
--------------------------------------------------------------------------------------------

انسانها با دو چشم و یک زبان به دنیا می آیند تا دو برابر آنچه می گویند ببینند ، ولی از طرز سلوکشان این طور استنباط می شود که آنه با دو زبان و یک چشم تولد یافته اند ، زیرا همان افرادی که کمتر دیده اند بیشتر حرف می زنند و آنهاییکه هیچ ندیده اند ، درباره همه چیز اظهار نظر می کنند .

کولتون



نوشته شده در جمعه 24 مهر1388ساعت 7:42 قبل از ظهر توسط محمدصادق| |

 


الهی تو خواستی نه من خواستم دوست بر بالین دیدم چو از خواب بر خواستم

الهی هر چند که ما گنهکاریم تو غفاری هر چند که ما زشتکاریم تو ستاری ـ

ملکا گنج فضل تو داری بی نظیر و بی یاری سزد که جفا های ما درگذاری ـ

الهی این تیغ است که چنین تیز است ـ نه جای آرام و نه روی پرهیز است ـ

الهی نصیب این بیچاره ازین کار همه درد است مبارک باد که مرا ازین درد سخت در خورد است بیچاره آنکس که ازین درد فرد است حقا که هر که بدین درد ننازد نا جوانمرد است ـ
الهی آمدم با دو دست تهی ـ بسوختم بر امید روز بهی ـ چه بود اگر از فضل خود براین خسته دلم مرهم نهی؟

 الهی به چه شادم؟ به آنکه نه بخویشتن بتو افتادم

الهی تــــــو خواستی نـــه من خــواستم ـ

نوشته شده در جمعه 17 مهر1388ساعت 11:55 قبل از ظهر توسط محمدصادق| |


Design By : Night Skin